پارت هفتاد و یک :

طلوع که پاهایش می لرزید، دهانش را گشود تا از طریق آن عمیق تر نفس بکشد. درد شدیدی در قفسه‌ی سینه اش داشت اما با این حال خیره آسفالت نالید:
- شش تا توی پیاده‌رو...
سجاد خیره به پلیس ها، خوب گوش داد. پلیس ها داشتند تحرکاتی انجام می‌دادند. بی‌سیم می‌زدند و گویی علی داشت می‌آمد. اما منظور طلوع چیز دیگری بود. سجاد ابتدا نفهمید اما بعد...
- دوازده... تا از کوچه های اطراف...
و همان موقع م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    خوب معلوم شد که امید الکی داشتم. هم علی بهار و خدیجه رو نجات نداده هم سجاد داره کاری میکنه که دیگه نشه جبرانش کرد

    ۳ ساعت پیش
  • آیلا

    0

    خیلی ممنون فاطمه جون پارت خیلی خفنی بود به نظرم علی میزاره برن مگه نه کاش علی نمیره

    ۶ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    احتمال اینکه بمیره، بیشتر از اینکه طلوع بیخیالش بشه

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!